سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم/ که من نسیم حیات از پیاله می جویم
عبوس زهد به وجه خماز نشیند/ مرید خرقه ی دردی کشان خوش خویم
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست/ کشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید/ کدام در بزنم چاره از کجا جویم
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی/ چنانکه پرورشم می دهند می رویم
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین/ خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غبار راه طلب کیمیای بهروزی است/ غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
ز شوق نرگس مست بلند بالایی/ چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
بیار می که به فتوای حافظ از دل پاک/ غبار رزق به فیض قدح فرو شویم
پینوشت: فالی بس عزیز

دلم تنگه کتاب هامه، روزها و شب هایی که گذشت پر از فکر بود، پر از تجربه و مگر می شود تجربه درد نداشته باشد؟؟ولی از خدا میخوام دردها فقط و فقط متوجه خودم باشه و نه هیچ کس دیگه، نشه که وسط تجربه های من کسی برنجه، کسی درد بکشه و کسی زخمی بشه…
کتاب های قشنگم دلم تنگه براتون، خدای مهربونم دلم تنگه برات

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق/ هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
خدای بزرگ به شدت نیاز دارم به نگاهت، دلم رو روشن کن
پینوشت: فقط تو میتونی ولا غیر…

از بنیه خودتان نکاهید، به خواب غفلت نروید!تا جوان و نیرومند هستید، چالاک هستید، از کار خوب کوتاهی نکنید!
خوشبختی وجود ندارد و نباید وجود داشته باشد. اگر زندگی یک معنی و مقصدی دارد، این معنی و مقصد خوشبختی ما نیست، بلکه چیزهای عاقلانه تر و بزرگتر است: خوبی بکنید!
پینوشت: از قلم آنتوان چخوف خوشم اومد، به لیست علاقه ها اضافه می شود!

هر چی بیشتر پیش میرم حس میکنم زیبایی و لذت خیلی چیزها در نگفتنه، انگار گفتن و به رشته ی کلمه دراوردن همه چی رو کوچیک و حقیر میکنه، واقعا خیلی چیزها در کلمه نمیگنجه. به قول فریدون مشیری اگر احساس میگنجید در شعر به جز خاکستر از دفتر نمی ماند….
پینوشت: ممنون از نگاهت…

کتاب دیدار نوشته ی احمد محمود شامل سه داستان است: قصه ننه امرو، دیدار و بازگشت
جذاب ترین داستان این کتاب برای من داستان بازگشت بود، داستان بازگشت جوانی از تبعید که در روزهای بعد از کودتای 28 مرداد دستگیر شده و حال به سبب سابقه ای که دارد نمیتواند کاری اداری بیاید و از طرفی نمیتواند زیردست کسانی باشد که در جریان کودتا به او و دوستانش خیانت کرده اند و حالا به نان و نوایی رسیده اند. زندگی در داستان های احمد محمود جریان دارد، بسیار بسیار زیبا
اگ داستان با خودکشی شاسب تموم میشد واقعا ناراحت کننده میشد ولی پایان واقعی داستان هم ناراحت کننده تر از خودکشی نیست بنظرم: درنهایت شاسب تصمیم میگیره زندگی کنه، کار کنه، عملگی کنه که حداقل برادرش بتونه درس بخونه و به جایی برسه، به نظرم تصمیم خیلی سخته ایه، شاسب با اینکه خودش درس خوندس ولی به دلیل اوضاع بد مملکت نمیتونه جایی باشه که حقشه و باید عملگی کنه، داره از خود میگذزه برای خانواده، امیدوارم اتفاقاتی براش بیفته که این وسط خودش هم بتونه زندگی کنه(در این حد آدمو درگیر میکنه احمد محمود)…

به نظرم یکی از عذاب آورترین حالت ها بی خبری از عزیزان هست، اینکه ندونی حالشون خوبه یا بد، ندونی یا نتونی که چطور باید خوشحالشون کنی، خدایا خودت کمک کن…

شب شبیه شمایل شلاق است! هی آدم را میزند، چهره تنبیه به خودش میگیرد و بر کالبدم فرود می آید. کجاست آن فلسفه ای که از رنج شب بگوید؟ کجاست آن دخترک گیسوطلا که باده اش را در کام ما بریزد؟ پس چرا تمام نمیشود این تازیانه های اجباری؟ از کدام نسل و ارث می آیی که اینگونه پر دردی؟ الحق که شب یک معمای حل ناشدنیست…

#امیرمسعود_ضرابی
پینوشت: شب هام داره به سختی و به کندی میگذره، خدایا کمکم کن که قوی و قوی و قوی تر باشم…

فیلمی رمانتیک در بستری نسبتا تخیلی و فضایی
برداشت: وقتی خیلی تو فکر این باشی که کجا باید باشی فرصت لذت بردن از جایی که هستی رو از دست میدی(این پیام چندبار در طول فیلم یاداوری میشه)