دور یا نزدیک راهش می توانی خواند
هرچه را آغاز و پایانی است
حتی هرچه را آغاز و پایان نیست
زندگی راهی است از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید مرگ هم راهی است
راهها را کوه ها و دره هایی هست
اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست
هیچ راه بازگشتی نیست
بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان خوناب جان جاری است

آه ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی
هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت
راه باریک و افق تاریک
دور یا نزدیک

فریدون مشیری
پیونشت:باز باید رفت تا در تن توانی هست..خدایا با نگاه گرمت بهم نیرو بده،ممنونم

رمانی کلاسیک و رمانتیک که خوندنش آخر شب از دغدغه های روزانه  دورم کرد

تجربه ی خوبی بود، دوس دارم بقیه ی رمان های کلاسیک رو هم تجربه کنم

شخصیت های اصلی داستان:

اسمرالدا: دختر معصوم و زیبارویی که در کودکی توسط کولی ها  ربوده می شود  و در جوانی به همراه بزش جالی نمایش اجرا می کند و روزگار می گذراند. کازیمودو، کلود فرولو و فوبوس شخصیت هایی هستند که به او علاقه مند می شوند. او را به اتهام ضربه به فوبوس زندانی می کنند.

کلودفرولو: کشیشی فرزانه که  سرپرستی کازیمودوی گوژپشت را می پذیرد و عاشق و شیدای اسمرالدا می شود، غافل از اینکه اسمرالدا دلش را پیش فوبوس هوس باز جا گذاشته است.

فوبوس: اسمرالدا را دوست داشت ولی بعد از ضربه از رقیب عشقی اش(کلودفرولو) بی خیال اسمرالدا می شود.

کازیمودو: گوژپشتی که  به اسمرالدا در جریان حوادث زندگی اش بسیار کمک می کند.

پایان داستان: پایان های متفاوتی برای این داستان اومده ولی در نسخه ای که من خوندم، در پایان داستان اسمرالدا در کشمکش با سربازها کشته می شود، کازیمودو خشمگین از این حادثه به سراغ کلودفرولو می رود زیرا او را مقصر می داند، کلود فرولو پا به فرار گذاشته است..کازیمودو نیز ناپدید می شود…

پینوشت: جریانات بیشتری در این رمان اتفاق می افتد و این نوشته صرفا یادگاری از خواندن این رمان است.

 

کتاب گفتگو لیلی گلستان با احمد محمود است، اینجا سعی میکنم اونچه که از نظرم جالب اومد رو بنویسم، البته در این کتاب بیشتر به نکات فنی نگارش احمدمحمود و بررسی آثارش پرداخته شده، این ها رو نمینویسم چون نوشتن راجع به آثاری که نخواندم فقط باعث پیش داوری می شود و لاغیر…

گزیده هایی از این کتاب:

” هماهنگی ذهن و دست، گرچه فاصله اش خیلی کم است، خیلی مشکل است. آن چه را که آدم فکر کرده غالبا به تمامی به لفظ در نمی آید.”

“پایان داستان و تاثیرگذاری آن باید چنان باشد که وقتی خواننده کتاب را بست بتواند همچنان با داستان باشد و آن را در ذهنش ادامه دهد. یعنی اگر کتاب را بست و دیگر درباره ی آن فکر نکرد و برایش تمام شد، رمان موفق نبوده است. کتاب موفق وقتی بسته شد در ذهن خواننده ادامه پیدا می کند. خواننده با آدم های داستان درگیر می شود و درباره شان فکر می کند.”…راجع به این قسمت باید بگم این ویژگی را بسیار بسیار در کتاب داستان یک شهر ایشان حس کردم، پایانی بسیار غیر قابل پیش بینی که تا مدت ها منو درگیر خودش کرد، شگفت انگیز بود.

” اگر جنم بود و کار هم بود، آن وقت چیزی از آن سر بر می کشد به نام خلاقیت.”

” انسان وقتی پا به زمین گذاشت و وقتی زندگی کرد و دید که خیلی هم ساده و راحت نیست، خواه ناخواه درگیر مسائل اطرافش می شود. بنابراین اگر بخواهیم دروغ نگوییم، نه به خودمان و نه به جامعه، این آدمی را که در این داستان می آوریم، از جمله خصلت هایش، یکی هم مسائل مربوط به سیاست است”

” در آن اوایل نوشته های نویسنده های روسی در من اثر گذاشت. مثلا تولستوی، داستایوسفکی، گورکی، مثلا چه باید کرد؟ از چرنیشفسکی را خواندم که خیلی خوشم آمده بود.”

“فقر و بیسوادی پشت سر هم می آیند و دایره وار دور هم می چرخند. این دایره باید در جایی شکسته شود و ما خودمان هستیم که باید این عدالت را مستقر کنیم و نه کس دیگر.”

” تا حدی میشود گفت که عشق و رفاه نسبت مستقیم با هم دارند. هرچند این امر همه جا صادق نیست، اما می شود گفت کسی که فرصت کافی و محیط مناسب کافی داشته باشد، به عشق بیشتر فکر میکند تا کسی که صبح تا شب ناچار باشد کار کند. مرد یا زن زحمتکش، شب هم که بروند خانه، صد تا گرفتاری دیگر دارند. عشق هست، نه اینکه نیست، اما فرصت نیست، جای کمتری از زندگی را به خود اختصاص می دهد.”

” یک جمع اگر یکرنگ باشد که بدرد نمی خورد. باید اندیشه های متفاوت باشد. باید جهان بینی متفاوت باشد.”

” فکر میکنم که یکی از هدف های نوشتن تعریف خودمان است برای اینکه خودمان را بهتر بشناسیم. یکی از هدف های نوشتن، آگاه کردن مردم است به وضع خودشان.”

” حالا که فکر میکنم دنیا همه اش نوعی شوخی است، زندگی هم شوخی است. حالا مثلا فلان حادثه که اتفاق افتاده است، اگر هم اتفاقی نمی افتاد، باز هم فرق نمی کرد. زندگی حرکت می کند، زندگی می گذرد و هر کس سهمی از عمر دارد و اگر از دست برآید باید چنان زیست که تلخ نباشد و یا تلخی برای دیگران فراهم نیاید.”

“جوان ها وقتشان را با محفل بازی تلف نکنند”

” به نظر می آید که فقر و تنگدستی اگر همراه با شناخت و شعور و اندیشه نباشد، جز فساد چیزی به بار نمی آورد، مگر در عرفا که النادرکالمعدوم است.”

” مجموعه ای از جزئیات است که کلیات را فراهم می آورد.”

و اما کتاب ها و نویسندگانی که در این کتاب اشاره شده و دوست دارم از آن ها بخوانم:

رمان زمین سوخته(روایتی باارزش از جنگ)

درخت انجیر معابد

مدار صفر درحه

ننه امرو-دیدار-عصای پیری(سه داستان درباره ی سه پیرزن)

مجموعه داستان دیدار

از مسافر تا تبخال

درد فراموش شدن درد جاودانه

مهشید امیرشاهی(خانواده آینده داداش)

گلی ترقی( خاطره های پراکنده)

چرا دریا طوفانی شد چوبک

سنگ صبور چوبک

جنگ و صلح

 

 

خدایا کمکم کن تا با همه ی آدم هایی که در پنج وارونه ی من جا دارند، مهربان باشم…طوری مهربان باشم که هیچوقت حسرت لحظه های بر باد رفته را نخورم…هیچ چیز تلخ تر از حسرت نیست..

پینوشت: تلنگر-به یاد تئاتر پنج وارونه

برای پیروزی امروز بسیار خوشحالم و امیدوار به روزهای روشن

همیشه وقتی حالت خیلی خوبه، جای خالی عزیزانت رو بیشتر از پیش احساس میکنی و من به شدت دلتنگ استاد یکدانه ام هستم…خدا پشت و پناهت…

تبریک به همه ی دوستان و عزیزانم

فراموش نکنیم ایران آباد به دستان تک تک ما نیاز دارد..

پینوشت:انتخابات ریاست جمهوری سال 1396

“می دانم، می دانم که دیگر هیچ وقت به چیزی یا کسی بر نمی خورم که سودایی در من برانگیزد. می دانی، دل بستن به دیگری کار بزرگی است. باید توانا و با گذشت و کور بود…حتی، درست در اول کار، لحظه ای می رسد که باید از روی پرتگاهی پرید. اگر بهش فکر کنی، نمی پری. می دانم که من دیگر هیچ وقت نخواهم پرید.”

باید امشب تمومش میکردم…ممنون ژان پل سارتر

بی همزبانی…
استاد شجریان…
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه
کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از
این دم سردیها، خدایا
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه
فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای
خرد با آهی
داد از این بی دردیها، خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام
می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر
جان
وای از این بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو
شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و
هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جام
به خون زد
آه .. دلبرم ز ناشکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون
نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خدایابی همزبانی…

پینوشت: بی تو به سر نمی شود….

“پس من گذشته ام را کجا گذاشته ام؟ آدم گذشته اش را توی جیبش نمی گذارد. باید خانه ای داشته باشد تا آن را مرتب بچیند. من فقط پیکرم را دارم.”

“پزشک ها، کشیش ها، قاضی ها و افسرها طوری انسان ها را می شناسند که انگار خودشان او را ساخته اند.”

“انجام وظیفه چقدر ساده و چقدر سخت است.”

“آدم تو این سن و سال دیگر خواسته ای ندارد، چیزی نمی خواست جز اینکه وقتی وارد می شود، بقیه صدایشان را کمی پایین بیاورند، جز اینکه وقتی رد می شود، در لبخند آدم یک جور محبت و احترام باشد.”(راجع به بزرگترها میگه تو این قسمت که به حق نعمت اند)

” استاد همانطور که خودش با لبخند میگفت دوست داشت روح را بارور کند.”

“آن قدر که او جان ها را شفا داده، من تن ها را شفا نداده ام.”( به شدت منو یاد استاد بزرگوارم انداخت.)

“فرمانروایی برای نخبگان یک حق نیست بلکه تکلیف اصلی آنان است.”

“فکر من، خود من است برای همین است که نمیتوانم بس کنم.”

“این نگاه برای دیدن نیست بیشتر برای همدلی است.”

“می خواهم لطفی به او کنم ولهش کنم.”(مگس رو میگه)

“دریا هم کتاب دعاست: از خدا می گوید”(فوق العادس فوق العاده)

 

 

 

“پیشترها حتی مدت ها بعد از اینکه آنی از پیشم رفته بود به یادش بودم، ولی حالا دیگر به کسی فکر نمیکنم.حتی دغدغه ی این را ندارم که دنبال کلمات بگردم.کمابیش زود در من جاری می شوند.به چیزی نمی چسبم. بی خیالش می شوم. خیلی وقت ها، چون افکارم به کلمات نمی چسبند، مبهم می مانند. اشکال مبهم و خوشایند را تصویر می کنند که بعد محو می شوند. یعنی همان دم فراموششان می کنم.”

“کمتر پیش می آید که آدم تنها خنده اش بگیرد.”

“اما من درست کنار آدم ها، همپای تنهایی می ماندم.”

“احساس میکنم هر چه سنم بالاتر می رود، بیشتر احتیاج دارم بنویسم.”

“ساعت سه است. همیشه برای هر کاری که آدم میخواهد بکند،ساعت سه یا خیلی دیر است یا خیلی زود. تو بعدازظهر ساعت بی خودی است.”

“دیگر حال را از آینده تشخیص نمی دهم.با این همه حال طول می کشد و آینده کم کم تحقق می یابد. پیرزن در خیابان خلوت پیش می رود. کفش های بزرگ مردانه اش را جابجا می کند. زمان همین است، زمان سراپا عریان، آرام هستی می یابد. چشم به راهمان می گذارد و وقتی می آید، حالمان از آن به هم می خورد، چون می فهمیم که از خیلی وقت پیش هم اینجا بوده.”

“با تمام وجود به هر لحظه می چسبم، می دانم که یگانه است و جایگزین ندارد. با این حال هیچ کاری نمیکنم که جلوی نابودی اش را بگیرم.”

“به این فکر می کردم که برای اینکه یک واقعه ی پیش پاافتاده تبدیل به ماجرا شود، کافی است و لازم است که آن را تعریف کنم. این همان چیزی است که مردم را گول می زند، آدم همیشه قصه گو است. با قصه های خودش و دیگران زندگی می کند. هر چه را که برایش رخ می دهد، ازخلال همین قصه ها می بیند و تلاش می کند طوری زندگی کند که انگار دارد آن را نقل می کند.”

“هیچ وقت آدم یک زن، یک دوست یا یک شهر را یکدفعه ترک نمی کند.”

“خانم های اصیل قیمت اجناس را نمی دانند و عاشق ولخرجی اند. چشم هایشان مثل گل قشنگ و معصوم اند، مثل گل های گلخانه.”

“به نظرم در چهره ی بعضی ها که تنهاتر بودند، کمی غصه به چشم می خورد. اما نه، این آدم ها نه شاد بودند نه غمگین، آرام بودند”

“فعلا می خواستند با کمترین هزینه زندگی کنند، در حرکات و گفتار و افکارشان صرفه جویی کنند، بی حرکت روی آب دراز بکشند.”

“فقط یک روز فرصت داشتند تا چین و چروک هایشان، گودی زیر چشم هایشان و شیارهای غم انگیز ناشی از کار هفتگی را از بین ببرند.”(یاد آخر هفته ها افتادم)

“من نیازی به جمله پردازی ندارم. به این خاطر می نویسم که بعضی شرایط را مشخص کنم. باید از ادبیات دوری کنم. باید قلمم روان باشد، بی اینکه دنبال کلمه بگردم.”(خیلی اعتقاد دارم به این سبک نوشتن)

آنچه از جاناتان مرغ دریایی بسیار بر دلم نشست:

“عشق چیزی جز این نیست: نیکی را ببینی و کمک کنی که دیگران هم آن را در خودشان ببینند.”